کيهان/
متن پيش رو در کيهان منتشر شده است
براي ما ايراني ها اکثرا اين گونه بوده که از قهرمانان ديگر ملل براي خود افسانه ساخته و پهلوانان و ابرمردهاي خودمان را به بوته فراموشي مي سپاريم .
در کوچه و خيابان بسيار بر تن برخي جوانان لباس هايي ديدهايد که تصوير اشخاصي چون چه گوارا بر آن نقش بسته است بي آن که اين جوانان چگوارا را بشناسند و يا بدانند که آيا خودشان و در ميهن عزيزشان و در اسلام شخصيتي آن گونه و يا به مراتب فراتر دارند يا نه ؟!
ايران مهد دليران بوده و هست ...بزرگاني چون شهيد چمران ، همت ، باکري ها ، بهشتي ، مطهري ، رجايي ، باهنر و ...شهيد سيد علي اندرزگو !
نگاهي به زندگي اين بزرگان خود نشان از آن دارد که ما پهلوانان نامي و قهرمانان سترگ کم نداريم قهرماناني که زندگي هر کدامشان مي تواند الگويي براي نسل جوان ما و ملل ديگر باشد ...مي توان از زندگي اين بزرگان فيلم ها ساخت ، کتاب ها نوشت ، بازي هاي رايانهاي توليد کرد و در اختيار مخاطبان قرار داد ولي متاسفانه اين گونه نشده و ما قهرمانان خود را نمي شناسيم !
از اين رو است که سعيد عاکف نويسنده و مدير انتشارات ملک اعظم مي گويد : در خصوص چهگوآرا دهها هزار اثر توليد شده است و برخي از اين آثار به داخل ايران نيز رسيده اما وقتي به جريان انقلاب باز ميگرديم و به شخصيتي مثل شهيد اندرزگو ميرسيم، کار چنداني در باره اين شهيد و ديگر افراد مهم انجام نشده است.
به مناسبت دوم شهريور سالگرد شهادت مجاهد بزرگ شهيد اندرزگو،در اين مختصر تلاش مي کنيم فرازهايي از زندگي آن شهيد سعيد تاريخ معاصر ايران را به مخاطبان اين نوشتار معرفي کنيم تا نيمي از وظايف بر عهده خود را جامه عمل پوشانده باشيم .
تولد و شهادت در ماه مبارک رمضان
شهيد سيد علي اندرزگو در رمضان سال 1318 شمسي در خيابان شوش تهران در يک خانواده متوسط به دنيا آمد .
اين شهيد با وجود سختي هاي فراوان که تحمل هر کدام براي انسانهاي معمولي چون ما سخت و طاقت فرسا است به تحصيل پرداخت و علوم حوزوي را نيز فرا گرفت.
اندرزگو در جواني با شخصيت بزرگ تاريخ اسلام شهيد نواب صفوي آشنا شد و اين آشنايي تاثير شگرفي در روح و منش زندگي او گذاشت .
سرانجام با درک و لمس روح نهضت 15 خرداد سال 1342 به رهبري امام خميني گام به عرصه مبارزه با رژيم پهلوي نهاد.
شهيد اندرزگو در جريان قيام 15 خرداد خود يکي از عاملين تظاهرات پرشور مردم بود که همان شب با اهداي کتابي از حضرت امام ، هدف تقدير قرار گرفت.
دستگيري و شکنجه شديد
در جريان قيام 15 خرداد سال 1342 ، شهيد اندرزگو دستگير و تحت شديدترين شکنجهها قرار گرفت و با اين که در زير شکنجه بيهوش شده بود ، به سبب عزمي محکم کوچکترين کلامي که بتواند شکنجه گران را به مقصودشان رهنمون سازد بر زبان نياورد.
پس از رهايي از زندان با شهيد حاج صادق اماني و ديگر دوستاني که از سابق ميشناخت ارتباط برقرار کرد و وارد شاخه نظامي هيئت موتلفه جمعيتهاي اسلامي شد.
ترور منصور و 15 سال زندگي مخفيانه
در همين زمان مسئله ترور حسنعلي منصور نخست وزير خائن رژيم طاغوت مطرح شد و او به همراه ديگر افراد شرکتکننده در اين ترور، در مراسم تحليف شرکت کرد و اولين نفري بود که دست روي قرآن گذاشت و سوگند يادکرد که تا آخرين قطره خون خود نسبت به نهضت و آرمانهاي اسلامي آن وفادار بماند.
با دستگيري همه ياران شهيد اندرزگو که در ترور منصور نقش داشتند، او زندگي مخفي خود را آغاز کرد و ساواک مدت 15 سال سايهوار دنبالش ميگشت.
ماجراي خواندني خروج شهيد اندرزگو از ايران و عزيمت به نجف
با وجود تلاش دستگاههاي امنيتي رژيم که حتي خانواده و نزديکان شهيد اندرزگو را نيز نشانه گرفته بود ، وي توانست مخفيانه و با زيرکي و هوشياري از کشور خارجشده و به عراق سفر کند.
کبري سيلسپور همسر شهيد اندرزگو در اين مورد ميگويد :«سيد با شناسنامه جعلي سوار کشتي ميشود و با ترفندي ناخدا را راضي ميکند که کشتي را به سوي ساحل عراق در اروند ببرد و قبل از آنکه ناخداي کشتي متوجه شود پياده ميشود و به سوي خطوط مرزي عراق حرکت ميکند. مرزبانان عراق راه را براي آنان ميبندند و از آنان کارت شناسايي طلب ميکنند که شهيد اندرزگو ميگويد:«ما طلبه هستيم و براي درس خواندن کنار دريا آمدهايم و کارت شناسايي در نجف است» و بدين صورت به نجف ميرود.»
بازگشت با نام مستعار و ادامه مبارزات انقلابي
شهيد اندرزگو در سال 1345 ، به ايران بازگشت و درحاليکه ساواک به شدت به دنبال دستگيري وي بود به قم رفت و در کسوت روحانيت در حوزه علميه با نام مستعار «شيخ عباس تهراني» به تحصيل پرداخت و مجدداً سرگرم فعاليت هاي انقلابي شد.
هر وقت فرصتي پيش مي آمد با سخنراني هاي پرشور خود در شنوندگان تاثير بسزايي مي گذاشت و آنان را به تحرک واميداشت.
در سال 1346 به وسيله يک نفوذي ساواک بازگشت شهيد اندرزگو اطلاع داده مي شود اما اين بار نيز ساواک موفق به دستگيري او نمي شود.
در قم وي با وجود مراقبتهاي شديد ساواک ، مبارزهاش عليه رژيم پهلوي را ادامه داد و در جريان ساخت سينما در قم که هدف از آن ترويج فرهنگ مبتذل غربي بود به مبارزه پرداخت. فعاليت وي چنان بود که ساواک پروندهاي را به نام «شيخ عباس تهراني» تشکيل داد.
افزايش حساسيتهاي ساواک باعث شد تا وي به مدرسه علميه چيذر رفته و در آنجا به وعظ و اقامه نماز مشغول شود.
در چيذر تحصيل علوم ديني و مبارزاتش را از نو و در بعدي ديگر آغاز کرد. در همين جا بود که ازدواج کرد و يک سال و نيم در يک اتاق اجارهاي با همسرش زندگي کرد.
وي به مرور زمان بر وسعت فعاليت هاي انقلابي خود افزود و براي اين که شناسايي نشود ، منزلش را مرتب عوض مي کرد.
در سال 1351 شمسي ، يکي از دوستان وي دستگير و در زير شکنجههاي طاقت فرسا به مواردي در رابطه با شهيد اندرزگو اعتراف کرد و ساواک از سر نخي که به دست آورده بود ، در صدد دستگيري وي برآمد ، اما شهيد توانست مثل هميشه از دست ساواک بگريزد و به قم برود.
در قم مجدداً با نام مستعار و با ظاهري ديگر ، اتاقي اجاره کرد و مشغول فعاليت شد و با گروه هاي مبارز مسلمان به برقراري ارتباط پرداخت و براي آنها پول و اسلحه و مهمات و امکانات فراهم ساخت.
اقامت يک ماهه در افغانستان و بازگشت مخفيانه به مشهد !
بار ديگر، ساواک موفق به شناسايي محل زندگي او شد و اين بار نيز ، وي از معرکه گريخت و با نامي ديگر و در لباسي مبدل، خودرا به مشهد رساند و در آن شهر با آيت الله عباس واعظ طبسي تماس گرفت و با کمک ايشان توانست همراه همسرش و به طور پنهاني از طريق زابل و زاهدان به افغانستان فرار کند.
وي در افغانستان تنها يک ماه دوام آورد و نتوانست دور از مبارزه باشد، لذا مخفيانه خود را به مشهد رساند.
سفر به سوريه و لبنان و کسب تجربه هاي نوين مبارزاتي
او در مشهد چندين خانه عوض کرد و پنهاني به سفر حجّ مشرف شد. در سفر ديگري که عازم انجام حجّ عمره شده بود ، خود را به نجف اشرف رساند و به زيارت حضرت روح الله نايل آمد. سپس به سوريه و لبنان سفر کرد و بر تجربه هاي مبارزاتي خويش افزود.
شهيد در لبنان با نماينده امام در سازمان «الفتح» تماس گرفت و ضمن ديدن تعليمات نظامي ، طرز استفاده از سلاح هاي سنگين را فرا گرفت.
تصميمي که با شهادت متوقف شد
پس از بازگشت به ايران همزمان با اوج گيري انقلاب اسلامي تصميم به نابودي شاه گرفت. لذا طي يک برنامه شش ماهه ، رفت و آمدهاي شاه را تحت نظر گرفت تا بتواند با وارد کردن مواد منفجره از فلسطين ، هدف خود را پياده کند و به کمک شخصي در داخل کاخ سلطنتي به اين مهم دست يابد که با شهادتش توفيق اجراي آن را از دست داد.
و اما شهادت
در سال 1351، به دنبال دستگيري يکي از دوستان شهيد اندرزگو ساواک سرنخهايي از وي به دست آورد و مجدداً تلاشها براي دستگيري وي افزايش يافت.
از آن جايي که مأموران ساواک به طور دائم در جست وجوي وي بودند، توانستند اطلاعاتي حين شکنجه تعدادي از مبارزان اسلامي ، از اندرزگو به دست آورند. ساواکيها در چارچوب اين اطلاعات تلفنهاي قسمت وسيعي از شهر تهران را تحت کنترل گرفتند تا توانستند ، رد مکالمات او را به دست آورند و با جست وجوي پروندهها، يکي از دوستان قديمياش به نام «حاج اکبر صالحي» که لبنيات فروشي داشت را پيداکردند ؛ و ازهمين جا پي بردند شهيد اندرزگو با نام مستعار «جوادي» در مشهد سکونت دارد و روز 19 ماه مبارک رمضان سال 1357 افطار را در منزل او خواهد بود.
شهيد اندرزگو ، نزديکي غروب آن روز با يک موتورگازي راهي منزل دوستش شد ؛ مأموران ساواک قبلاً منطقه را به محاصره در آورده بودند.
وي پس از ورود به خيابان «سقا باشي» متوجه حضور مأموران ساواک شد ، اما براي فرار از مهلکه ، ديگر دير شده بود.
وي با پناه گرفتن در پشت يک اتومبيل سعي در گمراه کردن مأموران داشت ، اما مأموران رژيم از فاصله دور پاهاي او را مورد هدف قراردادند.
شهيد اندرزگو درحاليکه خون، به شدت از پاهايش جاري بود ، با خوردن کاغذهاي حاوي شماره تلفن دوستان و نزديکانش و آغشته کردن بقيه مدارک به خون خود و نابود کردن آنها ، مانع از آن شد که نشاني کسي به دست ساواک بيفتد. سيّد همواره گفته بود : «زنده مرا نخواهند يافت» و سرانجام نيز چنين شد.
شهيد اندرزگو پس از سالها مبارزه با رژيم پهلوي 19 رمضان برابر با دوم شهريور 1357، در کمين نيروهاي ساواک گرفتارشده و به شهادت رسيد.
شهيدي که 24 شناسنامه داشت !
عبدالکريم سپهر نيا ، دکتر حسيني ، شيخ عباس تهراني ، ابوالحسن نحوي، سيّد ابوالقاسم واسعي و محمد حسين الجوهرچي نامهايي بودند که سيد از آنها استفاده ميکرد و مناسب هر نام ، به چهرهاي ظاهر ميگرديد. وي از 24 شناسنامه و تعدادي گذرنامه استفاده ميکرد.
خبري که امام به خانواده شهيد داد
خانواده شهيد اندرزگو براي ماهها از شهادت وي خبردار نشده بودند تا اين که امام 12 بهمن 1357 وارد کشور ميشود.
سيد مهدي اندرزگو، فرزند شهيد دراينباره ميگويد: «شهيد اندرزگو در شهريورماه 1357 و در ماه مبارک رمضان به شهادت رسيد ، ولي ما تا زمان پيروزي انقلاب و ورود امام به ايران که بهمن ماه بود ، از اين حادثه خبر نداشتيم. روزي که امام وارد کشور ميشدند، ما تلويزيون را نگاه ميکرديم و منتظر بوديم که ايشان هم همراه امام باشند و با ايشان وارد کشور شوند. حضرت امام به کشور آمدند و در مدرسه رفاه مستقر شدند ، فرمودند خانواده آقاي اندرزگو را پيدا کنيد من دوست دارم آنها را ببينم. ما به دليل مبارزات پدر و تحت تعقيب بودنش همواره در حال نقلمکان از شهري به شهر ديگر بوديم. به همين دليل هيچکدام از اطرافيان امام نشاني ما را نداشتند، اما خود امام در آخرين ديدار پدر ما با ايشان شنيده بودند که ما در مشهد ساکن هستيم. اين شد که آيتالله طبسي و ديگر دوستان ما را پيدا کردند و خدمت امام رفتيم.
ياد دارم زماني که در تهران و مدرسه رفاه خدمت امام رسيديم ، ايشان دو برادر کوچکتر من را يکي هفتماهه و ديگري دو ساله روي پاهاي خودشان نشاندند و ما را مورد تفقد و مهرباني قراردادند.
ايشان پس از کمي مقدمهچيني خبر شهادت پدر را به ما دادند.
بعد از شنيدن خبر شهادت پدر، مادرم طبيعتاً بسيار دگرگون و ناراحت شدند.
امام خميني (ره) هم براي مادر ما از حضرت زينب (س) و صبر ايشان مثال زدند و او را به صبر و بردباري نصيحت فرمودند. سپس براي ما دعا کردند و من هنوز هم که هنوز است، تأثيرات دعاي امام را در زندگي خودم ميبينم.
امام فرمودند: «همان شبي که اين روحاني مبارز به شهادت رسيد، خبر شهادتش را براي من تلگراف کردند و من به شدت از اين موضوع ناراحت شدم و غصه خوردم که ما محروم مانديم از نعمت بزرگي مانند شهيد اندرزگو که تجربههاي گرانبهايي در مبارزات داشت.»
دو يار جدا ناشدني از شهيد ...
حجت الاسلام جعفر شجوني از اعضاي جامعه روحانيت مبارز درباره شهيد اندرزگو ميگويد : «کتاب ولايت فقيه و اسلحه دو يار جدانشدني اين شهيد بزرگ بودند.»
و ...دو خاطراه خواندني از رهبر انقلاب درباره شهيد
نترس بودن شهيد اندرزگو شهره آفاق است . اين ويژگي در خاطرات شخصيت هاي انقلابي از شهيد به خوبي ديده مي شود.
به عنوان حسن ختام اين نوشتار به دو خاطره از رهبر معظم انقلاب در اين باره اشاره مي کنيم و مي گذريم ؛
سيد مهدي اندرزگو در خصوص خاطرات پدرش ميگويد:«يکي از خاطراتي که رهبر معظم انقلاب برايم تعريف کردند ، اين بود که بارها پدرم را در کوچه و خيابان ديده بودند و بعد از سلام و احوالپرسي متوجه شده بودند که در دست او زنبيلي پر از مهمات و اسلحه است و او با خونسردي کامل آنها را با خود جابهجا ميکرد. پدرم بارها ما را هم هنگام جابهجايي مهمات با خود ميبرد تا اين عمليات شکلي عاديتر به خود بگيرد. البته ما اينها را بعدها از زبان حضرت آقا شنيديم و آن زمان متوجه نميشديم.»فرزند شهيد همچنين مي گويد : از حضرت آقا شنيدم که :«يک روز آقاي اندرزگو را در بازار «سرشور» مشهد ديدم که با يک موتورگازي ميآمد. موتور را که نگه داشت ، ديدم چند خروس در عقب موتور خود دارد. از او درباره خروسها پرسيدم ، جواب داد که اين خروسها استثنايياند و تخم ميگذارند! حضرت آقا فرمودند زنبيل را که کنار زدم ، ديدم زير پاي خروسها پر از نارنجک و اسلحه است.»