داستان های واقعی/ داستان های کوتاه و زیبا از زندگی امام رضا(ع)

منبع
باشگاه خبرنگاران
بروزرسانی
داستان های واقعی/ داستان های کوتاه و زیبا از زندگی امام رضا(ع)
باشگاه خبرنگاران/ 1/ گنجشک خودش را انداخت روي عباي امام . جيغ مي زد و نوکش را تند تند به هم مي زد . امام رو کردند به من: "عجله کن اين چوب را بگير برو زير سقف ايوان مار را بکش." چوب را برداشتم و دويدم . جوجه هاي گنجشک مانده بودند توي لانه و مار داشت حمله مي کرد بهشان . مار را کشتم و برگشتم با خودم مي گفتم امام و حجت خدا بايد هم با زبان همه ي موجودات آشنا باشد. 2/ کوهستان بود ، امام پياده شدند از اسب، سيصد نفر هم همراهشان . عابد از غارش امد بيرون . امام را ديد ، رفت به استقبال آقا جان ! چند سال است براي ديدنتان لحظه شماري مي کنم مي شود کلبه کوچکم را به قدومتان روشن کنيد؟ امام اشاره کردند . همه وارد غار شدند . عابد مبهوت شده بود . سيصد نفر در غار کوچکش جا شده بودند . چيزي براي پذيرايي نداشت ، امام ، مهربان نگاهش کرد:" هر چه داري بياور." سه قرص نان و کوزه اي عسل گذاشت جلوي امام . امام عبايش را کشيد رويش ، دعا خواند . بعد از زير عبا به همه نان و عسل داد. همه که رفتند، نان و عسل عابد هنوز آنجا بود. 3/ به امام جواد(ع) گفتم:"بعضي ها مي گويند مامون به پدرت لقب رضا داد، وقتي به ولايت عهدي راضي شد." گفت :"دروغ مي گويند . پدرم را خداوند رضا ناميد چون ، خداوند او را پسنديد و اهل آسمان، رسول خدا و ائمه در زمين از او خوشنود بودند." گفتم :" مگر بقيه پدرانتان پسنديده ي خدا و ائمه نبودند؟" گفت :"چرا؟" گفتم :"پس چه طور فقط او رضا شد؟" گفت:" چون دشمنانش هم او را پسنديدند و فقط پدرم بود که جمع دوست و دشمن از او راضي بودند."