1. برگزیده
جامعه و حوادث

گفتگوی تکان‌دهنده با پدر دو شهید میناب؛ از پسرم فقط یک پا پیدا شد

منبع
خراسان
بروزرسانی
گفتگوی تکان‌دهنده با پدر دو شهید میناب؛ از پسرم فقط یک پا پیدا شد

خراسان/اگر دلش را ندارید، این گفت وگو را نخوانید. حرف های هادی پدر هانی و حامد دو شهید مدرسه میناب، بند دل را پاره می کند... 

حامد۷ساله وهانی۱۱ساله تنها فرزندان خانواده ای بودند که حالا جایشان درخانه خالی است.هادی که پدراین خانواده است؛می گوید: «این روزها به هرگوشه خانه چشمم می افتد،جایشان را خالی می بینم.شیطنت ها،بازیگوشی ها، تلویزیون تماشا کردنشان، مشق نوشتن ودعواها ونفس کشیدنشان را دیگرنمی بینم. هانی وحامد، فقط فرزندانم نبودند، ما با هم رفیق بودیم؛غیرازساعاتی که درمدرسه بودند،تمام بقیه روز را با هم می  گذراندیم.»  من درسفرم به میناب، بارها چه درزمان های مختلف چه شب و چه روزدرگلزارشهدای دانش آموزمیناب حضوریافتم. شب ها اززمانی که غروب وازگرمای هوا کاسته می شود، خانواده ها این جا و درکنارمزارفرزندانشان، زندگی را ادامه می دهند. 
صبح یکی ازاین روزها، هادی،پدرهانی و حامد را دیدم که ازگوشه گلزاروارد شد. برایم تعجب آوربود چون او دیشب تا دیروقت اینجا بود وحالا اول صبح،این جا چه می کند.
من:هادی آقا مگرشما دیشب تا دیر وقت اینجا نبودید؟
او:چرا بودم.
من:حالا اول صبح دوباره آمدی. شب هم بازدوباره می آیی؟
او:چه کنم؟صبح که ازخواب بلند شدم،جاشون خالی بود. دلم براشون تنگ شد، بلند شدم اومدم...به نظرتون چه کارکنم،نیام؟
من : زبانم بند آمد نتوانستم ادامه بدهم...
آن چه درادامه می آید،گفت وگو با هادی پری تقی نژاد،پدرشهیدان دانش آموز مدرسه شجره طیبه میناب است.دراین گفت وگو ازماجرای انفجارمدرسه،چگونگی یافتن پیکرها ودلتنگی های پدرانه ازاو شنیدم...

هادی آقا، چندسال دارید؟همین دوفرزند را داشتید؟
۳۸سال. بله، حامد۷ساله کلاس اول و هانی۱۱ساله کلاس چهارم.
شما پاسدارهستید؟
نه،شغلم آزاد هست. ببین خیلی ها فکرمی کنند،دانش آموزان مدرسه ازخانواده های سپاهی بودند.نه این طورنیست.درمجموع شاید۱۰ تا۲۰ درصد خانواده ها پاسدار هستند.بقیه مشاغل آزاد،کارگر،کارمند یا فرهنگی اند.
هادی آقا، لحظه حمله به مدرسه کجا بودید؟
ساعت حدود۱۱:۱۰دقیقه بودکه معلمشان خانم شهیده ماندانا سالاری با من تماس گرفت وگفت، به خاطرشرایط جنگ مدرسه تعطیل شد، لطفا بیایید دنبال بچه ها. محل کارمن۳-۴کیلومتربا مدرسه فاصله دارد، یعنی نزدیک است.ساعت حدود۱۱:۲۰بود و همین که به طرف مدرسه راه افتادم، به یک باره صدای انفجار را شنیدم. من خیلی زود به مدرسه رسیدم. لحظات اول، فقط خانواده ها وتعدادی ازمردم آن جا بودند.وضعیت آن لحظه مدرسه را نمی توانم توصیف کنم، وضعیت عجیب و غریب و سختی بود...
اولین صحنه ای که دیدی چه بود؟
تخریب نصف مدرسه، آتش سوزی طبقه بالا، بچه های خونی مالی درآغوش خانواده ها و مردم، تکه های بدن بچه ها که هرطرف افتاده بود...
آن لحظه درباره بچه های خودت چه فکرمی کردی؟
ببین، موشک دقیقا جایی خورده بود که کلاس های بچه های من همان جا بود. این صحنه را که دیدم هیچ کاری نتوانستم بکنم. دست هایم هیچ توانی نداشت حتی یک آجربردارم. طبقه بالا هم رفتم اما هیچ کاری نتوانستم انجام دهم، یک گوشه ای افتادم...
چطورمتوجه شدی، موشک آمریکا  روی کلاس های بچه هایت فرود آمده؟
هانی ازکلاس اول،درهمین مدرسه درس خوانده بود، یعنی چهارسال و من تمام ساختمان را دقیق می شناختم.کلاس حامد و هانی روبه روی هم بود و موشک روی این دوکلاس فرود آمده بود و این دو کلاس کاملا تخریب شده بود. اگردقیق تربخواهم بگویم، موشک بین کلاس چهارم و بوفه خورده بود. این که برخی می گویندبین کلاس چهارم ونمازخانه خورده، به نظرم درست نیست.
 
اولین خبر درباره فرزندانت چه بود؟
ازهمان اول که پیکرهای بچه ها را با کاورخارج می کردند، من یکی یکی کاورها را نگاه می کردم.تا عصرخبری نشد تا این که شب با من تماس گرفتند،برای شناسایی چند پیکربه بیمارستان بروم.رفتم وآن جا حامد را شناسایی کردم...(من نمی توانم بغض های هادی را درکلمات روایت کنم)
پیکرحامد وچند دانش آموزدیگر را با آمبولانس به سردخانه منطقه تیاب در۲۵ کیلومتری میناب بردند.این سردخانه برای انسان نبود، یک سردخانه صنعتی بود وچون ظرفیت سردخانه میناب تمام شده بود،پیکرها را به این جا منتقل کردند.
پیکرحامد،چگونه بود؟
تقریبا سالم بود،زیرآواردچارخفگی شده بود...
پس روز اول ازهانی خبری نشد؟
نه،تا صبح انتظارهانی را کشیدم اما خبری ازپسر۱۱ساله ام هانی نشد. صبح به بیمارستان رفتم. ازیک سری جنازه ها عکس گرفته بودند و من شاید۱۰بارتمام عکس ها را دیدم، اما هانی بین این اجساد نبود.عصرروز بعد اعلام شد آواربرداری تمام شده و من برای شناسایی باید به سردخانه می رفتم. پیکرها دردو سردخانه بودند،آن جا اجساد داخل کاورها بود،روی کاورها بازبود و والدین باید اجساد را می دیدند و فرزندانشان را شناسایی
 می کردند...
هادی آقا، من ازشما عذرمی خواهم که این لحظات را برایت یادآوری می کنم. چگونه هانی را شناسایی کردی؟
روزسوم، یک بار،دو بار، سه بار، تا شب ده بار وشاید بیست باراجساد را دیدم، هانی را پیدا نکردم. تا شب، دو سه پیکراضافه شد، همه را نگاه کردم و باز برای این که مطمئن بشوم، چند باردیگر پیکرها را نگاه کردم، هانی نبود که نبود.
بعدچه شد؟
پزشکی که آن جا بود به من گفت، شما بایدسراغ پیکرهای ناقص بروید.من را به قسمتی بردند که تعداد زیادی قطعات بدن آن جا بود.من چند بارهمه را نگاه کردم، نتوانستم تشخیص بدهم... (من نمی توانم بغض های هادی را دراین کلمات روایت کنم)
آخرش چه شد؟
دکتر به من گفت، به مادرش بگو بیاید،ازدست تو دیگرکاری برنمی آید. خانم ام آمد و همه قطعات بدن را دید. یک پا را که دید،گفت این پای هانی است. نمی دانم، واقعا آن پا، پای هانی بود یا نه، اما بالاخره همان پا شدتنها نشانه ما ازهانی. همان موقع آزمایش دی ان ای هم دادیم که البته با گذشت حدود۹۵روز، هنوزپاسخ دی ان ای آزمایش نیامده. (نیمه خرداد)
خب احتمالا می دانید، چند قطعه ازبدن بچه ها هنوزهست که شناسایی نشده و چون پاسخ دی ان ای نیامده نمی توان شناسایی کرد.
 ​​​​​​​
هادی آقا، این روزها وقتی درخانه جای حامد وهانی را خالی می بینی، چه می کنی؟
پاسخ این سوال برایم خیلی سخت است. ما همیشه با هم بودیم. شب ها اگربا هم بیرون نمی رفتیم،حداقل این بود که با هم پلی استیشن بازی می کردیم. ما باهم خیلی رفیق بودیم.الان پنج شنبه وجمعه برایم خیلی سخت است، چون همیشه خانوادگی خارج شهرمی رفتیم،یا دریا یا باغ یا شهربازی و... . این خاطرات هیچ وقت ازذهنم پاک نمی شود...
پس ازشهادت،حامد وهانی را درخواب هم دیدی؟
بله، حامد را دیدم که دنبال هانی می گشت. شاید چون به این فکرمی کنم که پیکرهانی پیدا نشد.!
آقای پری تقی نژاد، فقط یک آرزو دارم، این که خداوند به شما وهمسرتان صبرعطا کند؛ داغی سنگین  و باورنکردنی  است...

🔹"آخرین خبر" در روبیکا
🔹"آخرین خبر" در ایتا
🔹"آخرین خبر" در بله

اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره