یک جان در دو بدن؛ روایتی از عاشورای مدرسه میناب



جماران/بسیاری از پیکرها قابلشناسایی نبودند
اگر تکهای از بچهها پیدا میشد، همه میدویدند
مردم با دستهایشان تکههای بدن بچهها را جمع میکردند
آواربرداری، نه با ماشینآلات که با ناخنها و پنجهها آغاز شد. هر سنگ که کنار میرفت، امید و وحشت در هم میآمیخت.
علی سلیمانی، در میان آن غوغا، یکی از همان بیشمار پدر و مادرها بود. میگوید: «آن روز از حدود ساعت ۱۱:۳۰ تفحص و آواربرداری را شروع کردیم. تا ساعاتی بعد، خانوادهها هنوز میان آوارها دنبال فرزندانشان میگشتند. فقط دنبال نشانهای بودیم؛ یک کفش، یک کیف یا حتی یک قمقمه آب. بسیاری از پیکرها قابلشناسایی نبودند.»
این جست و جو، فراتر از یک آواربرداری ساده بود. او میگوید: «آن روز واقعاً یک عاشورا بود. اگر تکهای از بچهها پیدا میشد، همه میدویدند. کفشی پیدا میشد، دستی پیدا میشد، باز همه به آن سمت میرفتند. لحظههای بسیار دلخراش و عجیبی بود.
















